وقتی با واقعيتها روبهرو نمیشی و از اونها فرار میكنی، وقتی عادت كردی همهچيز رو حل نشده باقی بذاری و از ترسِ روبهرو شدن با حقيقت با يك نگاه كليشهای به زندگی و اتفاقها همچنان در گمراهی پيش میری، در اين شرايط توقع رسيدن به آرامش و خوشبختی قطعا خواستهای بیهودهست. چرا كه دنيا اونقدر مسائل حل نشده از گذشته رو در زندگی برات تكرار میكنه كه يا تن به مواجهه و بعد مقابله بدی و يا بذاری همون روال مسموم و غلط اونقدر تكرار بشه كه سياهی و تباهی، تحول و آسايش رو از زندگیت دور و دور و دورتر كنه. تا تو نخوای كه بندهای اسارت و اتصال با رويدادها و آدمهای گذشته رو پاره كنی، نجات و رهايی هرگز اتفاق نمیافته. تا دل به پايانی ندی، آغازی شكل نمیگيره و تنها راه پذيرفتن پايانها، روبهرو شدن با واقعيتهاست. روبهرو شدن با اينكه دنيا مخالف وابستگی و افراط در دل بستنه. اينكه از كسی يا چيزی برای خودت بت بسازی و اونقدر غرقش بشی كه خودت رو فراموش كنی و فراموش كنی اصلِ كار اين زندگی خودت هستی و بقيهی چيزها در جهت تكامل تو بايد باشند و نه چيزی ديگر! وقتی موضوع و هدف اصلی رو فراموش میکنی، اون وقته كه دنيا مجبور به دخالت میشه و مدام سنگ جلوی راهت میندازه كه آگاه بشی و از مسير اشتباه برگردی. که آگاه بشی و از مسیر اشتباه برگردی... .